
ساعت های اولیه آمدنت بود. هنوز باور نمی کردم . 16 ساعت تمام منتظرت بودم . 16 ساعتی که یک عمر بود . آمدی . دست های بینهایت کوچکت مظلومیتت همه و همه زیبا و دلهره آور بود . آمدی با آن چشم های زیبا با عطر خاص بدنت آمدی و واقعی شدی . 9 ماه انتظارت واقعی شد وقتی لمس شدی وقتی در دستانم بودی . تنم میلرزید حس بی نهایت عجیت . آمدی و دیگر من نیستی و حالا خودت هستی برای خودت یک تو . برای حسی که دارم حتی عشق هم کم می آورد . احساس تورو با هیچ چیز نمی تونم مقایسه کنم . حالا روی مبل رو بروی تخت نشستم . تو آروم ...
ادامه مطلب
اولین ساعت های بودن7 شهریور 1393 امروز 2مهر 1393 خانه کودکیxa0 xa0...
ادامه مطلب