
ساعت های اولیه آمدنت بود. هنوز باور نمی کردم . 16 ساعت تمام منتظرت بودم . 16 ساعتی که یک عمر بود . آمدی . دست های بینهایت کوچکت مظلومیتت همه و همه زیبا و دلهره آور بود . آمدی با آن چشم های زیبا با عطر خاص بدنت آمدی و واقعی شدی . 9 ماه انتظارت واقعی شد وقتی لمس شدی وقتی در دستانم بودی . تنم میلرزید حس بی نهایت عجیت . آمدی و دیگر من نیستی و حالا خودت هستی برای خودت یک تو . برای حسی که دارم حتی عشق هم کم می آورد . احساس تورو با هیچ چیز نمی تونم مقایسه کنم . حالا روی مبل رو بروی تخت نشستم . تو آروم ...
ادامه مطلب
اولین ساعت های بودن7 شهریور 1393 امروز 2مهر 1393 خانه کودکیxa0 xa0...
ادامه مطلب
پشت در خانه میرسد صدای نفس هایش را از پشت تمام دیوارها هم میشود حس کرد . از دور قبل از خودش عطرش میرسد . به قول خانوم همسایه همیشه میشود از عطر جا مانده اش در راهرو و آسانسور زمان رفت و آمدش را فهمید . مثل دیوانه ها وقتی که نیست میروم روی تخت دراز میکشم بالشش را در آغوش میکشم و بو میکنم عطری که برای من همه زندگیست . پسرک کم کم شیطنت های شیرینش را شروع کرده خنده هایش هم معنا دار شده اند . چال می افتد روی لپش درست مثل تو . چشم های طوسیش خیره میشود به من و من دیگر من نیستم xa0غرق میشوم میمرم و زنده...
ادامه مطلب