خب بسلامتی وسط این همه کار دکمه های کیبورد هم به مشکل خوردن و من باید هرازگاهی سوتی ها رو هم پیدا کنم سوتی که خوبه والا ! مثلا میبینی 5 تا کلمه تایپ کردی. مطمئنی تایپ گردی اما کلمه ها نیست ! مگه داریم آخه
خب حال من از همون حال های عجیبه. کلی کار و درگیری و این که فقط سه روز مهلت دارم برای انجام این پروژه و فردا باید کله صبحی کار و زندگی رو ول کنم و برم اراک و من موندم الان پروژه جدیدی چیه وقتی من هنوز توی قبلی گیرم و فقط سه رو مهلت دارم برای تحویل نهایی گه اگر تمام این سه روز و سه شب رو نخوابم و کلا هیچی هم نخورم و فول تایم زندگیم پشت کامپیوتر باشم خدا بخواد انجام میشه
خدارو شکر مثل همیشه مامان توی تنهایی هام به دادم رسید و اومده پیش ما مهمونی. فداش بشم که مسولیت مارو قبول کرده و خداروشکر کیان یا به قول باباش شیطان کوچولو کلی داره از بودن با مادرجونش لذت میبره و اصلا حواسش به ما نیست
به لطف مهربان دیشب مانیتور قدیمی و کیبورد قدیمی منو از انباد آوردیم بالا و با توجه به ایده اقای همسر کمی از این اوضاع بد کم کنیم. خب از اونجا که من چند روزه خودم رو توی اتاق به نوعی حبس کردم و واقعا حوصله صدای کارتون رو ندارم مانیتور رو وصل کردیم به لپ تاپ و روی مانیتور فیلم پلی میکنم و روی لپ تاپ ادامه کار!!!
و برای کمک بیشتر کیبورد رو هم وصل کردیم که بند 4 چنگولی خم نشم روی لپ تاپ. قابل توجه هست که به این نگته هم اشاره کنم که از کتابهای آقای همسر هم استفاده کردیم و برای ایده ال کردن شرایط الان زیر لپ تاپ من هستن.
کلا به نوعی دارم یه تجربه جدید میکنم ک کلی هم جالبه هم خنده دار
خب میدونم اگر الان بیاد و ببنه که جای کار دارم اینجا تند تند تایپ میکنم یکم ابروهاش میره توی هم که خانوم جان شما کل زندگی رو کنسل کردی و میگی کار دارم بعد الان من حرف بزنم هم اخم میکنی و نق به من میزنی که عزیزم میشه درکم کنی. اون وقت داری کار دیگه ای انجام میدی !!!!!!
اما این وسط یک امای بزرگ وجود داره. سرم گرم کار بود واقعا هم گرم کار بودم و به لطف قهوی های مادر الان 13 ساعته که یه ضرب دارم کار میکنم و میدونم که قول دادم به خاطر رانندگی فردا بخوابم اما نمیدونم چی شد. واقعا نمیدونم چیشد
امشب به طرز عجیبی هوا برام سرد شده و این سردی خیلی دل چسب نیست. وسط همه شلوغی هام نمیدونم چه چیزی حالم رو خراب کرد. داشتم به در بالکن نگاه میکردم. دلم سیگار خواست! سیگاری که با اومدن کیان فرشته زندگیم برای همیشه کنار گذاشتم حتی تا همین امشب و ساعت. حتی جناب همسر. البته ایشون همیشه با سیگار مخالف بودن و فقط گاهی در مهمانی ! که حالا همین هم هر دو کنار گذاشتیم. چون از نظر هردوی ما کیان هرگز نباید همچین چیزی رو از سمت ما ببینه. و هیچ وقت هم قرار نیست بدونه. تا این حد میتونم بگم که همه دوست و آشنا میدونن توی خونه ما حق سیگار ندارن. در هیچ شرایطی.
اما امشب دلم به شدت سیگار میخواست. هوای سرد و قهوه گرم و سیگار. ترکیب فوق العاده ای میشه. دلم میخواست بارونیم رو بپوشم و برم توی بالکن واستم و به شهر نگاه کنم شهری که گاهی حس میکنم من رو توی خودش بلعیده!
دروغ چرا رفتم توی بالکن. بدون سیگار بدون قهوه فقط نگاه کردم. چندسال گذشته ! چقدر زیاد. من دیگه اون دختر بچه نیستم. هنوزم سرشار از احساسم. هنوزم اون دختر بچه رو یه گوشه از دل و ذهنم زنده نگهش داشتم اما قول دادم به خودم و زندیگم که هیچ وقت حق اینکه دیده بشه رو نداره. شاید روی تمامی صورت های اون دختر یک نقاب زده باشم اما این زندگی من هست. زندگی که باعث شد بفهمم توی این دنیا کدوم ادما ارزش این رو دارن که به خاطرشون زندگی کنی و بهشون حس داشته باشی
چقدر بد که حجم وسیعی از خاطره یک دفعه بیاد توی ذهنت درست همون موقع که باید تمام و کمال ذهنت رو برای کارت بزاری من درست همین لحظه و همین چند ساعت قبل پر شده بودم از حجم وسیعی از خاطره. از فکر اولین پک سیگار تا سرفه و تا همین سالهای نزدیک و روشن کردن هر دونه از سیگارهام با یک فندک. جدا کجاست؟ فندکم رو میگم. کاش کار نداشتم دلم میخواد بگردم و پیداش کنم. اون یکی از پازل های گم شده گذشته منه. یک راز کوچولو از دخترک .
زمان زیادی گذشته اما میشه توی یک چشم بهم زدن به عقب برگشت.سریعتر از یک پلک زدن. من اینجام پشت همون مانیتور و کیبورد....
چه حجم زیادی !
برای این کلمات که الان مینویسم بیشتر از یک ربع مگث کردم. مکث کردم و به کیبورد نگاه کردم به این دکمه ها شاید دلیل این گیر کردن ها و تایپ نکردن ها هم همین باشه!
اولین سیگار ارزشش رو داشت ! ریه ها و قلب نصفه نیمه ! ترس!
ارزشش رو داشت!!!
حجم زیاد کاری من رو امشب آورد اینجا و توی این حال و اجازه داد ذهن درگیرم کمی خودش رو خالی کنه. کاش یک شب دیگه به فکر سیگار می افتادم. حتما برام راحت تر بود. وحتما الان فکرش از سرم رفته بود. روزهای بدیه. روزهای خیلی بد برای فکر کردن به کذشته. باید کار کنم باید کار کنم و دخترک کوچولو قصه زندگی رو دوباره بفرستم توی خونه خاطراتش و اروم بخوابونم . درست مثل وقت های بهونه گیری گیان برای مهربان.
به خاطر مهربانم. به خاطر بزرگترین دلیل زندگیم و زیباترین هدیه همسرم، پسرم کیان. باید کار کنم باید ادامه بدم. دلیلهای زیبای من دوستتون دارم. ممنونم که هستین. ممنونم که بهم امید میدین و یادم میدین که چطورباید زندگی کنم و تک تک نفس های من رو معنا دار میکنید با بودنتون. دوستتون دارم بیشتر از حجم کلمه دوست داشتن. ممنونم به خاطر تک به تک لحظه هایی که من دادید.
دوستتون دارم
ما را در سایت گاه نوشت... دنبال میکنید
برچسب: شده, نویسنده: بازدید: 165