
حتي حوصلم نيست برم پشت كامپيوتر پس روي مبل لم ميدم گوشيم رو بر ميدارم . مينويسم! xa0 نزديكاي صبح بود باز كابوس ميديم همون كابوس هميشگي. تمام سعيم اين بود تو بيدار نشي. اما بيدار شدي. خودم هم تعجب كرده بودم به طرز عجيبي ميلرزيدم. درست مثل ٦سالگي. محكم حبسم كردي بين دستات امن ترين جاي دنيا براي من. چشمام رو بستم دوباره و دوباره و دوباره! و هر بار بيدار تو ارومم كردي. ساعت ٧ با صداي ترس من شروع شد ! روز سختي بود. اتفاق ها از سر صبح پشت سر هم !!! برتلفن رو بر ميدارم براي مامان تعريف ميكنم ناراحت ميش...
ادامه مطلب